پلاك » صهبای شب

پلاك

پلاك

پلاك
پلاك ، بوي جبهه مي دهي
هنوز گرماي جبهه در تو حس مي شود
تو سند اعتبار ما بودي و هستي
تو تنها اثر باقي مانده از شهداي ما بودي و هستي
وقتي در جبهه شهيدي را مي آوردند كه قايل شناسائي نبود
همه به سراغ تو مي آمديم از تو نشان از عزيز بي نشان خويش مي گرفتيم
تو مي بايست به ما پاسخ دهي كه اين پيكر تكه تكه شده از كيست پلاك ،
تو را روي سينه شهدا ميديديم و گرد تو و شهيد عزيزمان حلقه ميزديم و براي خودمان گريه مي كرديم
پلاك ، به اين زودي كه از خاطر نبرده اي
نه
تو قسمتي از تاريخ جنگ هستي
تو هميشه بايد صحنه هاي جنگ را در برابر چشمان ما ظاهر كني
تو بايد هميشه شهدا و خاطرات با آنان بودن را در ذهن ما حاظر كني
پلاك ، آنزماني كه در غروب جبهه به سپيده شهادت مي نگريستم
تو را از گردن خود جدا مي كردم ،‌ و با تو حرف مي زدم
و اسرار دل تنگ خويش را مي گفتم
پلاك ، تو شاهد بودي
هيچگاه ، احدي از عزيزاني كه تو را به گردن خويش مي انداختند فرقي باهم نداشتند
همه بسيجي بودند ، همه رزمنده بودند
پست و مقام و مرتبه هيچگاه آنان رابه خود مشغول نمي كرد
تو شاهد بودي ، وقتي شب حمله مي شد ،‌عاشقان سوخته دل براي ديدار معشوق چه مي كردند
آن صحنه هاي زيبا را تو شاهد بودي
پلاك ، تو شاهد بودي ،
جسد پاره پارۀ عزيزانمان را جلوي چشم ما گذاشتند
و ما ديديم و سوختيم اما مانديم آنهم با يك درد بزرگ و داغ فراق
تو شاهد بودي كه ما با چشم خويش نظاره كرديم
دوستان ما قطعه قطعه شدند
تو شاهد بودي ، همرزمان خودمان را
عصاهاي دستانمان را
چراغهاي راهمان را
دواي دردهايمان را
مرهم زخمهايمان را
دانه دانه از دست مي داديم و بر سر جنازه آنها
با چشم اشكبار ودلي سوخته عهد مي بستيم تا استوارتر بايستيم
تو شاهد بودي ،‌ خاك كربلاي حسين را براي ما آوردند
بر سر و صورتمان زديم ، با آن نماز عشق خوانديم ، اما به كربلا راهمان ندادند
ديگر چه بگويم
سنگرها يادت هست ؟
يادت هست سنگرها با جمعيت زيادش كه يد واحده بودند
چه صفائي داشت ؟
پلاك تو شاهد بودي كه يك يك رزمنده ها
مثل برگهاي زردي كه از درخت مي افتادند
امروز ،‌ سرخي روي ما از زردي آنهاست
پلاك ،‌
تو شاهد بودي اين همه لحظات پربار را كه
نه فيلم بود و نه دروغ
نه ظاهرسازي بود و نه ريا
نه خود خواهي بود و نه غرور كاذب همه اصل بود و حقيقت محض
پلاك ،‌ از فراقت با گردنها شِكوه نمي كني
فرياد بزن چرا اينقدر به من بي احترامي مي كنيد ؟
چرا اينقدر به من بي اعتنا هستيد ؟‌
من روزهائي بر روي قلب شما جا داشتم
پلاك ، ‌به مردم بگو كه در جبهه چه گذشت
بگو تا بدانند ، آخر ، خيلي ها تصور مي كنند
رزمندگان اين مرز و بوم در ناز و نعمت جنگيدند
شايد بخاطر همين تصور غلط است ،‌ كه
خون شهيدان را زينت نام خويش مي كنند و غذاي نان خويش .
به خفتگان بگو بيدار بودن را چگونه به تصوير كشيدند شب زنده داران
به جوانان امروز بگو نوجوانان ديروز چه كردند
به آنان بگو تو را شرمنده كردند
اعتراف كن براي گردن آنان خيلي بزرگ بودي
اما در مقابل قلب آنان ، بسيار كوچك
قلب آنان دريائي بود كه تو ،‌ اي گوهر قيمتي و مرواريد جبهه
در اين درياي بزرگ غرق شدي
پلاك
به مردم بگو در جبهه چه گذشت .
به مردم بگو چه واژه هاي بزرگي در جبهه معنا گرفت .
واژهائي مثل معرفت ، تقوي ،‌ ايمان ،‌ شرف ،‌ دين و ...
اينها را بگو ، شايد انسانهائي بخاطر عدم آشنائي با اين واژه ها
واژه گناه را پسنديدند و به آن پروبال مي دهند
پلاك
تو و لباس بسيجي ، خيلي پيش ما عزيز هستيد
ما هر دوي شما را دوست داريم
نه ، تو ، فلزي ، و نه ، ‌لباس بسيجي ،‌ يك تكه پارچه ، بلكه
هر دوي شما يك عمر خاطره هستيد
يك دنيا درس هستيد ،
شما هشدار هستيد و نصيحت
حكمت هستيد و اندرز
شما موثريد و فريادگر خوبيها
علامت حضور هستيد و مايۀ غرور
شُكُوه هستيد و شِكِوه
ابهت هستيد و افتخار
شما يك شيء نيستيد ، شما روح هستيد
روح بسيجي بودن در شماست
روح رزمنده بودن در شماست
روح خوب بودن و پاك زيستن در شماست
شما جان هستيد و روان ، نيرو هستيد و توان
شما بذر سعادت هستيد
شما رمز شرافت هستيد
شما مدال شجاعت هستيد
شما غروب غفلت هستيد
شما مفهوم بودن هستيد
پلاك ، تو هنوز پلاك ، هستي ، پلاك رزم و جهاد
و من تو را دور نيانداخته ام ، آماده ام
آمادۀ‌ شنيدن اي لشكر حسيني تا كربلا رسيدن ،‌ يك يا حسين ديگر
من ، هيچوقت بي پلاك نيستم ،‌ هميشه پلاك رزم را همراه خودم دارم
و به او احترام مي گذارم
با او از روزهاي جبهه ياد مي كنم
و گشتي هم در جنوب كشور مي زنم در خاطره خودم
او در روزهاي شور و حضور با من بود ،‌ او سند شناسائي من بود
او اشك چشم مرا در شبهاي حمله در خود جاي داد
و من با اشك چشمم اورا مي شستم
پلاك ، فكرمان ، رنگ گرفته است ، ما را ببخش
اگر از تو غافل شديم ما را ببخش
اگر تو را تنها رها كرديم و خود را در پيچ و خم زندگي اسير
ما را ببخش ،‌با تو عهد مي كنيم
بهتر از اين باشيم
با ما حرف بزن
دريغ مكن
بس كن فراق را ،‌ اي يادگار خوب
اي مونس دلم در روزگار خوب
نسخه ی قابل چاپ
نویسنده: حسین جوادی بازدیدها: 2 188 نظرات: 0

فرم ارسال نظر

نام:*
ایمیل:*
 
  • bowtiesmilelaughingblushsmileyrelaxedsmirk
    heart_eyeskissing_heartkissing_closed_eyesflushedrelievedsatisfiedgrin
    winkstuck_out_tongue_winking_eyestuck_out_tongue_closed_eyesgrinningkissingstuck_out_tonguesleeping
    worriedfrowninganguishedopen_mouthgrimacingconfusedhushed
    expressionlessunamusedsweat_smilesweatdisappointed_relievedwearypensive
    disappointedconfoundedfearfulcold_sweatperseverecrysob
    joyastonishedscreamtired_faceangryragetriumph
    sleepyyummasksunglassesdizzy_faceimpsmiling_imp
    neutral_faceno_mouthinnocent
کد را وارد کنید: *
عکس خوانده نمی شود